دختر ته تغاری
ذهن زیبا
ممنون می شم اگر نظر خودتون رو درباره این شعر و من بدید. این هم شعر این دوستمون دارم سلامی از روی اخلاص بر دختری ناز، دارای احساس نامش گمانم ، باشد که آزی گویا خودش هم،هست نازنازی گوید که باشم،من آخرین دخت بردوستانش،گرم است و هم اخت وبلاگ اورا ، گر تو بخوانی غمگین و هم شاد، او را بدانی گاهی بنالد ،از خواهر خود گاهی بگرید، از ماتم خود فرزند خواهر، دنیا بیاید لبخند برلب،آزی بیاید گوید که دارم ، من کودکان دوست او هست تازه ، با من یکی دوست تنها چو باشد، غمگین بگردد دنیا به نزدش ، چرکین بگردد آزی که با غم ، بیگانه باشد تنها چو گردد، ویرانه باشد (اگه خواستی تعارف نکنیها به جای ویرانه یه چیز دیگه بذار) در یک چنین حال ،بیمار باشد از صبح تا شب ، بیدار باشد وقتی که آزی ، باشد چنین حال اخطار، هشدار، هست حال و بی حال رفتن به جایی، مثل عروسی در نزد آزی ، چه کار لوسی گوید که نه نه ، عروسی او ردیاب دارند، که دوربینت کو انگار آنها ، هستند حوری البته آزی ، نوشته هوری یک جای دیگر، این دختر ناز کلمه ای را، غلط نوشت باز آنجا که گفته، عهد دقیانوس نوشته آنرا، عهد دغیانوث پائیز نزدش ، فصل بدی است اما گمانم، در اشتباه است گوید که هستم ، من اولین دخت نمی روم در ، عروسیها لخت عوض نمایم، ویندوز تنها درست نمایم، گیتار تنها آموختن وب ، هم خانه داری آموختم من، با خواری زاری اما بدانید، نیک است آزی بامن نماید ، با حجب بازی هنگام پرسش ،آزی متین است هنگام پاسخ، خوب و وزین است اهل حجاب و هم اهل عفت مردان بمیرند ، بر این دوحالت شهرش بباشد، شهر گل و شعر اما خود او، بیگانه با شعر رشته ی آزی، شوخی ندارد دستش زنی لخت، حالت بگیرد بر دوستانش، خورده بگیرم گاهی زدستش، خواهم بمیرم او در قضاوت ، گاهی عجول است اصلا ندانم ، آیا خجول است؟ اما گمانم ، دارد غمی او هنوز نگشتم ، من محرم او تا او بگوید ، از اندرونش خال کند غم ، را از درونش شاید که روزی، او را ببینم راصد چو باشم، شاید ببینم این شعر را من، بهر تو گفتم هم جدی و هم، طنزت بگفتم گفتم که باشی ، شادان و خندان شعرم چو خوانی، یادم نمایان هستم رفیقت ، از دور و نزدیک گر ((او))بخواهد فابریک فابریک هم که سپردم، بر ((او)) تو را من پاسخ بده زود، باشعر برمن فردا بچه ها با کيسه های پلاستيکی به کودکستان آمدند. در کيسه بعضی ها دو,بعضی ها سه،و بعضی ها پنج,میوه بود معلم به بچه ها گفت: تا دو هفته هر کجا که می روند کيسه پلاستيکی را با خود ببرند. روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوی میوه های گنديده. به علاوه،آن هايی که میوه های بيشتری داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت دو هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. بچه ها از اينکه مجبور بودند ، میوه های بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از اين بازی،اين چنين توضيح داد: اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايی که دوستشان نداريد را در دل خود نگه می داريد و همه جا با خود مي بريد. بوی بد کينه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنيد. حالا که شما بوی بد میوه ها را فقط برای دو هفته نتوانستيد تحمل کنيد... پس چطور می خواهيد بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟ با همدیگر دوست باشیم برای همیشه بچه ها رو دوست دارم.چون بی بهونه می خندن.بی بهونه تو چشات نگاه می کنن. بی بهونه شادن.وجودشون پاکه.پاکه پاک....
تقدیم به لیلا جون میشه سرشار از عشق بود.میشه سرشار از نفرت بود.می تونی لذت ببری از رنگ باختنه میوه ها که از سبز به رنگه نارنجی در میان.یا اینکه خیلی ساده از کنارشون بگذری.می تونی به یه شاخه خشک به عنوان یه چیزه بی ارزش نگاه کنی،هم می تونی توجه داشته باشی که روی اون شاخه خشک پروانه ای پیله کرده.و یه روز سر از پیلش در میاره و اون لحظه واقعا زیباست.میشه به تولد و زایش فکرکرد.هم میشه به مردن و مریضی نگاه کرد.میشه زیبا نگاه کرد،هم میشه زشت نگاه کرد.همه اینها بسته به تو هست. می تونی به چهره دیگران زیبا بنگری.هم می تونی چهرشون رو زشت ببینی .دسته خودته که درونت چه خبره.ذهنت پاکه یا آشفتست؟ دل بستن زیباست.اما اگر قرار بر بی محلی باشه؛همون بهتر که چیزی نباشه. خب.امروز بعد از ویروسی کردن دوتا ویندوز لپ تاپم و یکی هم کامپیوتر رضا مجبور شدم خودم تنهایی ویندوز عوض کنم. من اولین دختریم که خودش تنهایی بدون کمکی هیچ کس ویندوز عوض کرد اولین دختری هستم که سیمای گیتارم رو خودم درست می کنم. اولین دختریم که ساختن ایمیل و بلاگ نویسی رو خودم به تنهایی یاد گرفتم. اولین دختریم که خونه داری رو خودم یاد گرفتم. راستی کدومتون جرات دارید یه روز تنهایی با بابا سر کنید؟کابوس وحشتناکیه؟
شرمنده لیلا جون.غلط کردم. گ.ه خوردم.ولی تو که تو بلاگفا نبودی؟ به قوله معروف شپش ول کردی و... رفتیمو اولین لباس حاج آقا امیر علی رو تنش کردیم.حس و حال اون موقش بماند که چه حسی داشتم... و بعد هم اون همه زجر کشیدن که شیما خانم شده بود حکایت خانم بزی...بقیش خودتون می دونید(خواهرا) الان حاج آقا یه سالش شده.بیرون که می ریم،همه اول می گن چقدر زشته،بعد می گن شبیه خالشه.بچم به این خوشکلی فقط تنها ایرادش اینه که کچل مونده.هر وقت میریم بازار کلی دختر کشته مردش میشن.می خوان ببوسنش،بغلش کنن.شکر خدا این روزا هم که هزار یک راه برای رفع کچلی هست.بچم چارشونه،قلدر،به داییش برده. آرزو می کنم براش که همیشه سلامت باشه.هیچ وقت غم و غصه تو دلش لونه نکنه.و تو زندگیش موفق و پیروز باشه. بچه که بودیم ؛بزرگترا وقتی مارو می دیدن می گفتن چقدر بچه ها زود بزرگ می شن.من با خودم می گفتم مگه اینا کورن.کلی خودمو کشتم و کلی زمان گذشته که اینقدی شدم.اما حالا که خودم بزرگ شدم ؛می بینم بچه ها چقدر زود بزرگ می شن و بالغ! 3ماهه تابستون تنها نبودم.ولی الان که تنها شدم واقعا سختمه.آدم وقتی تنهاست،نمی فهمه چی کشیده و چی می کشه.ولی وقتی از تنهایی در اومدی می بینی که چه کشیدی.و دوباره تنها شدن برات سختر از قبل میشه. حالا قشون کشی خواهرا رو بایدببینیم که آزی راه حلت ازدواجه. خوبه دسته شیما نیست.و الا به همه خواستگارا جواب مثبت می داد. خب.این وسط خر شدن پس چی میشه؟یه بامو دو هوا. دله من از تبار دیوارهای کاهگلیست.ساده می شکند.ساده می افتد... دله من تنها سخت می گرید. راستی؛به نظر شما پاک موندن اونم تو این روزگار؛خوبه؟یا فرقی نداره؟
شاید سراغ شاخه گلی را میگیرد که دلی تازه کند از بوییدنش و شاید دلتنگ جویباری شده است که دلتنگی هایش را به آن بسپارد و لطافتی به روح بخشد .
و یا شاید در جستجوی دیواری کاهگلی است که خیسش نماید و استشمام کند رایحه ی نجیب زندگی را .
شاید میخواهد در آن گوشه ( آری در همان گوشه ) درختی کهنسال ببیند که در زیر سایه اش مردپیر و پیرزن در کنار یکدیگر با مهربانی نشسته و مشغول نوشیدن یک استکان چای کوهی هستند و در نگاه گرمشان ، ارادت متقابل ، متبلور و در سکوت حرفشان ، فریاد عشق ، جاریست .
شاید نگاهش دلتنگ بچه هایی است که هم صدا با پرندگان ، آواز شادمانی سر میدهند و هم مسیر با نسیم ، میدوند در دشت و لحظه هایشان را کودکی میکنند تا باشد که امروزشان را خاطرات شیرین فرداهاشان کنند .
مدام گشتن و پیوسته جستن همانا و هرگز نیافتن و اصلا ندیدن همان ...
تا چشم کار میکند ساختمان های قد کشیده و تا گوش میشنود ، فریاد اتول ها بر سر هم که مسیر میخواهند . و گَوَنی نیست که جویا شود : به کجا چنین شتابان ؟
چه بسیار "غذای فوری" هایی که اطرافش را احاطه کرده اند و چه بسیار دلش ، نان و ریحان و پنیر میخواهد .
سیمان ، آهن ، دیوار ، هوایی نامطبوع ، ابروانی گره خورده ، دندان هایی در حسرت دیده شدن و بسیار انسانهایی که صورتهای سیمانی دارند ... کاش سیمان ها صورتی بود ...
(به راستی این آدمها زندگی میکنند یا مبتلا به مرگ تدریجی شده اند ؟؟؟ )
انسانهایی که سرخوشی را ، سر بریدند تا تنگ بیغوله ی مخذول و مذمومشان را مشحون از حُطام نمایند ...
دلم چه بسیار هوای آغوش باکره ای را کرده ... آغوش بکــــر طبیعت ...
معلم از بچه ها پرسيد: از اينکه دو هفته میوه ها را با خود حمل می کرديد چه احساسی داشتيد؟
سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!
حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد.
گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی.
می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف خرابکاری کنند!
![]()
| Design By : Night Skin |







