تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد
بی سرزمین تر از باد

فعلا قانون جنگل حکمفرماست...!

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 22:18 توسط ...| |

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 21:19 توسط ...| |

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي‌رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست...
 
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهدديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...

به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت...

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپيدا نكردم‌ و  تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم ، و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست ...

اين داستان برداشتي است از فرمايش حضرت علي



آن کس که خود را شناخت به تحقيق که خدا را شناخته است...
نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 21:19 توسط ...| |

روزي دو مرد جوان نزد استادي آمدند و ازاو پرسيدند:
" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"

استاد اندكي تامل كرد و گفت:

"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"

  آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "

دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت."

آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند.
استاد با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت:

" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد.

بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم...

فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن ايستاده است!"
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 15:21 توسط ...| |

سقوط ایران به رتبه سوم دارندگان ذخایر نفت دنیا
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 15:12 توسط ...| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 22:12 توسط ...| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 7:26 توسط ...| |

http://sites.google.com/site/http33249blogfacom/Home/AtaaFt.SaeidModarres-BargardBeMan.mp3?attredirects=0&d=1
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 21:48 توسط ...| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:54 توسط ...| |

ميرحسين موسوي: به نام پدر

محمود احمدي نژاد: مرد عوضي

محسن رضايي: شايد وقتي ديگر

مهدي کروبي: اگه مي توني منو بگير

شوراي نگهبان: دست هاي آلوده

مجلس شوراي اسلامي: سکوت بره ها

مجلس خبرگان: مدرسه پيرمردها

زهرا رهنورد: هميشه پاي يک زن در ميان است

ستاد ميرحسين: اينجا چراغي روشن است

آراي موسوي: کلاغ پر

آراي احمدي نژاد: ده رقمي!

شب انتخابات: وقتي همه خوابيم

تقلب: به همين سادگي

مناظره ها: خروس جنگي

شب هاي منتهي به انتخابات: در شهر خبري نيست، هست

محمد علي ابطحي: بي وفا

محتشمي پور: دست هاي خالي

فاطمه رجبي: گيس بريده

تهران پس از انتخابات: شهر آشوب

مشايي: يک بوس کوچولو

پليس ضد شورش: ديوانه اي از قفس پريد

بروبچ سبز: قلبهاي نا آرام

هاشمي رفسنجاني: عزيزم من کوک نيستم

رادان و احمدي مقدم: قتل آنلاين

ستاد کروبي: بي پولي

سيد محمد خاتمي: مردي که زياد مي دانست

مصباح يزدي: پدر خوانده

طرفداران دکتر رضايي: ترديد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:49 توسط ...| |

Design By : Night Melody